تبليغاتX
((همسفر)) - خسته شدم

((همسفر))

... خورشید امید ، بر من بتاب...گر چه آدم برفی ام اما... آب هم روشنایی است

خسته شدم

دیگه حاله خودمو نمی فهمم

بعضی وقتها دوست دارم

چمدونه غصه هامو،دلبستگی هامو

بردارم برم یه جای دور،

برم لب ساحله یه دریا قدم بزنم

برم هر چی تو چمدونمه،

رها کنم توی آب،

تا آب اونارو ببره یه جای دور

یه جایی که دستم بهشون نرسه

تا توی پهنای دریا گم و گور بشن،

چمدونه من دلمه،

دلی که پر از خونه ،دلی که داغونه،ویرونه،

آه...

یه آه از ته دل هم

خالی نمی کنه این همه غمبادو...

نکنه باخرت و پرت های چمدونم ،خودمم توی آب رها کنم...

نمی دونم این کارو می کنم یا نه .

شاید زنجیر دلبستگی ها پای منو ببنده!!!

اما یه سوال؟

دریا کجاست...!!!؟؟؟

+نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت19:21توسط پریا | |