تبليغاتX
((همسفر))

((همسفر))

... خورشید امید ، بر من بتاب...گر چه آدم برفی ام اما... آب هم روشنایی است

آخره این روزای با هم بودنه،دیگه کم کم وقت رفتن رسیده
حالا هر لحظه برام غنیمته...فرصت دیدنه تو سر رسیده...
تو می خوای سفر کنی از شهر من،تو می خوای من تک و تنها
بشینم،خاطرات روزای عشقمونو توی کوچه های شهرم ببینم...
آره این خیابونا این کوچه ها شاهدای خسته عشقه منن...
بعده رفتنت همین خیابونا تو گوشم اسمتو فریاد می زنن...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت15:47توسط پریا | |

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند

سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری.........

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت15:3توسط پریا | |