تبليغاتX
((همسفر))

((همسفر))

... خورشید امید ، بر من بتاب...گر چه آدم برفی ام اما... آب هم روشنایی است

من روز خویش را

با آفتاب روی تو ،

کز مشرق خیال دمیدست

آغاز می کنم.

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال :

((که دستم به دست توست!!!))

من ، جای راه رفتن پرواز می کنم!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت13:3توسط پریا | |

 از دوزخ این بهشت ، رهایی ام بخش...

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی 

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم ، در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من

بیهودگی رنگینی است . من در این بهشت ، همچون تو در انبوه آفریده های

رنگارنگت تنهایم ...

تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه ای .

کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم . دردم ، درد بی کسی است!!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت17:31توسط پریا | |