|
من روز خویش را با آفتاب روی تو ، کز مشرق خیال دمیدست آغاز می کنم. من با تو می نویسم و می خوانم من با تو راه می روم و حرف می زنم وز شوق این محال : ((که دستم به دست توست!!!)) من ، جای راه رفتن پرواز می کنم!
از دوزخ این بهشت ، رهایی ام بخش...
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ... در هراس دم می زنم ، در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است . من در این بهشت ، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم ... تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه ای . کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم . دردم ، درد بی کسی است!!!
|
About![]()
بنگر که چه زیباست داستان زندگی
Home
|