تبليغاتX
((همسفر))

((همسفر))

... خورشید امید ، بر من بتاب...گر چه آدم برفی ام اما... آب هم روشنایی است

دوست دارم سفر کنم یه جای دور

یه جای دور از آدما

یه جای دور از هر کبر و ریا

یه جای پرت و سوت و کور

یه جایی که سکوتو با تمام وجود لمسش بکنم

یه جایی که فقط خودم باشم و خدا

یه جایی که فقط من شیشه ی سکوتو بشکنم

و فریاد بزنم ای خدااااااااااااااااااا...

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت1:8توسط پریا | |

  درآسمون دل من پرنده پر نمیزنه           به کلبه ی غم زده ام محبت سرنمیزنه

یه مهربون یه همزبون حلقه به در نمیزنه

هرچی غمه مال منه بدتر ز غم حال منه

هرجا میرم این غصه ها چون سایه دونبال منه

خاطرات تلخ رفته همه جاست همسفرم

کاشکی من گذشته ها رو بشه از یاد ببرم

غم همیشه با منه مثل همزاد منه

این طسم نمیشکنه

یه مهربون یه همزبون حلقه به در نمیزنه

هر چی غمه مال منه بدتر زغم حال منه

هرجا میرم این غصه ها چون سایه دونبال منه

به هرکسی رسیدم دلمو سوزونده

هر روز با یک بهونه چشممو گریونده

دلم میخواد که برم جای بی نشونی

برای من امید موندنی نمونده

دیگه وقت رفتنه وقت دل بریدنه

یه همزبون یه مهربون حلقه به در نمیزنه

+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت13:20توسط پریا | |