تبليغاتX
((همسفر))

((همسفر))

... خورشید امید ، بر من بتاب...گر چه آدم برفی ام اما... آب هم روشنایی است

گل سرخ زیبا می شکفد چون تلاش نمی کند نیلوفر باشد

و نیلوفرها اینگونه زیبا می شکفند چون چیزی

 از افسانه شکفتن گلهای دیگر نمی دانند.

همه چیز زیباست چون تمام پدیده ها آزاد از رقابت اند.

هیچ یک نمی خواهد دیگری باشد

همه به راه خود می روند

نکته همین جاست!

خود باش و از یاد مبر

هر کار کنی نمی توانی غیر از خود باشی.

تمام دست و پا زدن ها عبث است.

تنها وتنها مجبوری خود باشی...

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت17:24توسط پریا | |

زندگي دو چهره بيشتر ندارد:
 يا به بازي ات مي گيرد....
 يا به بازي اش مي گيري....
انتخاب با توست....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت21:39توسط پریا | |

دختران شهر به روستا فکر مي کنند...
دختران روستا در آرزوي شهر ميميرند...
مردان کوچک به آسايش مردان بزرگ فکر مي کنند...
مردان بزرگ در آرزوي آرامش مردان کوچک ميميرند...
کدام پل در کجاي جهان شکسته است که هيچ کس به خانه اش نمي رسد؟!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت21:28توسط پریا | |

  خدایا تنها توبه راز دل من آگاهی ...

میدانی که تنهایی همه قلبم را پر کرده...

هراس را راندم ، خود را به تو سپردم، دستانم خالی ماند

 باز دو دستی به سوی تو مینگرم 

انتظاری به ظاهر سخت ولی خوشایند...

ای خدای که دوستت دارم.دوستم بدار...

دریای راز تنها جاسوس  دل و ذهن من است...

که برای هر کسی جاسوسی نمی کند.......... 

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت16:0توسط پریا | |

بهار

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت12:15توسط پریا | |

زندگی دریا نیست من و تو قایق و موج 

 دل من پژمرده قایقم رفته به زیر

        پریشان

     به سراغ خطه خاطره هام،

           همانند تو در باد گرفتار نسیم

                   اسیر شب های جنون،باز هم صبر

                                                    ولی تاریک است

                                                         انتها نزدیک است............

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت13:14توسط پریا |

یادت باشه دنیا گرده!!!
هر چه قدر بچرخی باز می رسی به کسی
که دوسش داری... پس فرار بی فایدس!!!

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت16:11توسط پریا | |

سطر سطر

نوشته هایم

بر طاقچه احساسم خاک خوردند.

تازه فهمیدم

چقدر جزیره رنج می کشد

که روی دست دریا

باد کرده است...

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت11:51توسط پریا | |

به نظر من زن زشت در دنيا وجود ندارد
فقط بعضي از زنها بلد نيستند چطوري
 خود را زيبا نشان دهند...!

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت12:36توسط پریا | |

آخره این روزای با هم بودنه،دیگه کم کم وقت رفتن رسیده
حالا هر لحظه برام غنیمته...فرصت دیدنه تو سر رسیده...
تو می خوای سفر کنی از شهر من،تو می خوای من تک و تنها
بشینم،خاطرات روزای عشقمونو توی کوچه های شهرم ببینم...
آره این خیابونا این کوچه ها شاهدای خسته عشقه منن...
بعده رفتنت همین خیابونا تو گوشم اسمتو فریاد می زنن...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت15:47توسط پریا | |